baran
درد من حصار برکه نیست.درد زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده.
امروز آخرین میان ترم بود تموم شد... بی ربط نوشت۱:باز هم به یاد تو هستم ؟؟؟!!!!..... بی ربط نوشت ۲: وقتي هستم، نيستي دل نوشت: ماهی شده بود باورش که اگه تور بندازن سرش میشه عروس ماهیا شاه ماهی میشه همسرش ماهی نمیشه باورش که اگه تور بندازن سرش نگاه گرم صیاد میشه نگاه آخرش!!!! مهم نوشت: و چه ساده بودی ای دل... و می نویسم از تمام شمع های امیدی که در دالان قلبم خاموش مانده اند و از پروانه های بی وفای روزگار که با رفتنت آن ها هم مرا ترک گفته اند. شاعر می شوم به اندازه ای که رنگ چشمان تو را در قاب نوشته هایم جای دهم و به آن ها بگویم امروز بی قرار تر از همیشه ام. شاعر می شوم به اندازه ای که لبخند تو را روی نوشته هایم بیابم و ببینم آنها با حضور نامت در صفحات دفترم خوشحالند و از نبودنت در صفحه روزگار نالان. از تمام غصه هایی که پیچک وار دیواره قلبم را مچاله کرده اند درمی یابم که شاعران بی قرارند. بی قرار و محزون درست مثل نی و آن شاپرکی که دیروز از پیرزن تنهای قصه ها می گفت. شاعران تنهایند. این را امروز از باورهای فرداهای گذشته دانستم از چشمان بی فروغشان که در فردا خشکید. پس من هم شاعر بودم. از همان روزی که خانه خاکی را بر گل ها و سنجاقکهای روی زمین ترجیح دادی. از همان روزی که چشم هایت را بستی و مهمان خاک گشتی و همه اینها یک بهانه دارد بهانه من رفتن توست. تو مرا خیلی زود شاعر کردی...خیلی زود. پس امروز به اندازه تمام دلتنگی هایم شاعر می شوم نزدیک چهار سال مي گذرد از شب تلخ وداع ، از همان شب كه تو رفتي و به چشمان پر از حسرت من خنديدي ، آخرين ديدار تو تا عمق وجودم را سوزاند ... پی نوشت۱: تقدیم به روح مهربان پدربزرگ که همیشه همراه و هم بغض و هم نفس بکرترین و صادقانه ترین احساسات زندگیم بود... پی نوشت ۲: امروز بدجوری یادش افتادم و دلم خیلی بیشتر از وقتی که رفته بود، براش تنگه پی نوشت ۳:ماهی های قرمز حوض خانه ات هنوز هم که هنوز است بی قرار آمدنت مانده اند و قصه ی تلخ هرگز نبودنت را باور نمی کنند، درست مثل من...! بی ربط نوشت: و چه ساده بود این دل ... و متاسفانه وقت خوندنشم ندارم فقط برام جالبه که چرا برای شعرآقای جوادی (پست آذر ۸۹)کامنت میذارین !!!! و این بیانیه قراره به گوش کی برسه این روزها فقط داری از چشام می افتی...مرتضی پاشایی همین! پا به پایت می آیند آنقدر که گاهی سماجتشان در همراهی حوصله ات را سر میبرد... اما... کافیست تا اندک بادی بوزد.. یا خرده موجی برخیزد تا برای همیشه از حافظه ضعیفشان رد پایت پاک شود!!! ما از نسل ماسه نیستیم... ما از نسل صدفیم... صدفهایی که به پاس اقامت یک روزه تا دنیا دنیاست صدای دریا را برای هر گوش شنوایی زمزمه میکند.... پی نوشت: امروز یه نفر دیگه از وبلاگش خداحافظی کرد احساس می کنم خداحافظی داره اپیدمی میشه این سومین نفربود ... دل نوشت: گاهی به وسعت تمام ناگفته هایم تو را کم می آورم... این دفعه رفتم بیمارستان! تجربه ی جالبی بود، پنج شنبه که یکی از کارمندا رو تا 8 شب کچل کردم ولی شنبه با حال تر بود، واسه استراحت رفتم نمازخونه ی بیمارستان دو تا خانمم راجع به مریضاشون می حرفیدن منم با چشای قرمز و خسته تو حالت stand by یه گوشه نشسته بودم یکی از خانما پا شد نماز خوند، بعد برگشت گفت حواس که ندارم نفهمیدم 4 رکعت خوندم یا 5 تا اون یکیم با اعتماد به نفس کامل گفت اشکال نداره یه رکعت احتیاط بخون منم یهو جوگیر شدم گفتم نه بابا احتیاط که واسه شک 3 و 4 باید سجده سهو به جا بیارین یارو نیدونس سجده سهو چیه و من مجبور شدم چهل بار توضیح بدم خوب که براش گفتم پرسید: ینی سرمو بذارم رو مهر رفتم بگم پ نه پ خم شو برو رکوع دیدم نه دیگه خداییش اینجا جای پ نه پ نیست ... حالا جذابیت ماجرا موقع رفتننش بود! با همه ی آدمای اونجا خداحافظی کرد، به من که رسید گفت خیلی خیلی التماس دعا دخترم! حالا منو میگین از زور اینکه نخندم نزدیک بود دیوارو گاز بگیرم بیچاره فک کرد من از این شخصیتای مستجاب الدعوه و پاسخ گویی انلاین به سوالات شرعیم دیگه دیگه اینجوریاس بعد این قضییه اومدم به چند تا مجله بزنگم واسه چاپ یه مقاله شماره شونو استادمون داده بود واسه اینکه بپرسم مجله رتبه علمی نداشته باشه تا مقاله ی دانشجویی رو بچاپه و سخت نگیره! ۲ تا از دفترا که جواب ندادن سومی رو یه پسره برداشت بهش میگم دفتر مجله تخصصی فلانه؟ میگه: سلام،شما حالتون خوبه،بله، امرتون رو بفرمایید؟ منم لحنمو جدی تر کردم گفتم میخاسم بپرسم مجله تون رتبه علمی داره؟ که گفت یه لحظه صبر کن حالا تو این فاصله صدای نفس نفس زدن یارو با کلی صداهای عجیب غریب دیگه می اومد خواسم بهش بگم نکشی خودتو حالا یه مقاله ارزش این حرفا رو نداره که باز درک موقعیت نذاشت چه میشه کرد دیگه اساسا درک آدم که بالا باشه اینجوری میشه خلاصه دوباره اومدو معذرت خواهی کردو گفت حالا بپرس، منم پرسیدم ولی این دفعه لحنش کلی باکلاس شد و تو جواب سوال مسخره ی من کلی کلمات انگلیسی تحویل داد، و هی قول داد که تا ماه آینده امتیاز میگیرن گوش مفت گیر آورده بود ولی فک کنم از روی یه چیزی می خوند منم وسطش دیدم تلفن سوخت گفتم ببخشید آقا من نمی خوام امتیاز داشته باشه بدبخت هنگید گفت چی؟ ولی ما داریم امتیاز میگیریماااااا گفتم نه منظورم اینکه مقاله مون دانشجوییه خبری بهش نیست حالا مگه ول میکنه برگشته میگه: خواهش می کنم این چه حرفیه مقاله تون رو بفرستید من حتما چاپش می کنم کاری نداره که یه مشاوره آماری و داوری وبعدش چاپ... تازه امتیازم بهش میدم هه فک می کرد من تعارف می کنم مقالهه به درد نمی خوره ولی نمی دونم اونجا دیگه کجا بود که واسه مقاله التماس می کردن هیچی دیگه تشکر کردم که خداحافظی کنم گفت میشه خواهش کنم خودتونو معرفی کنین گفتم مقاله مال من نیس که! نویسنده های اصلیش کسایی دیگن گفت: اشکالی نداره شما خودتو معرفی کن من حتما چاپش می کنم والا به حق چیزای ندیده و نشنیده اصلا نپرسید موضوعتون چیه؟!!! قول مساعدتم داد پی نوشت: اگه مقاله ای دارین که رو دستتون مونده و صد بار reject شده این یارو با کمال میل چاپ میکنه دل نوشت: دانشگاه فقط پسرا رو میبره شیراز، نامردا یه بار من تو زندگیم تصمیم گرفتم برم یه جایی نذاشتن می ترسم تهش حسرت شیراز به دلم بمونه البته الان هوای اینجام بعد از چندتا بارون شبیه شیراز شده دیگه کویر محض نیست، کاربردیه حالاس که باید گفت: اگر اینجا فقط فقط فقط یک حافظیه بیشتر داشت میشد مثل چشم های شما سبز و عمیق و شاعرساز ... کمک نوشت۱:چند وقته دریچه ی کاردیا (بین مری و معده ام)بدجوری درد میکنه تشخیص افتراقی دوستان شامل ترشح بیش از حد اسید معده،پرخوری، زخم معده، ،لنفوم بدخیم معده،دکتر م.ف، میان ترم در سه دقیقه و ...بوده، حالا اگه کسی درمان خاصی بلده بگه چون درد کاردیایی کشیده ام که مپرس کمک نوشت ۲:می خوام برم کفش بخرم ولی نمی دونم چه جوری حال گشتن این مغازه اون مغازه ام ندارم طبق معمول اولین مغازه، اولین کفش به این نتیجه رسیدند که بعضی از آدما یه ژنی دارن که می تونیین ازشون بسادگی یه چیزی بخواین؛ یعنی حالت چهره شون به شما این اجازه رو میده که یه کاری رو بهشون محول کنید الان که خوب فک می کنم من اند این ژنم! ینی احساس می کنم کلا ساختار کروموزوم هام از همین ژنه! وایضا ژن اینکه نتونم بگم نه! شایدم ژنی رو که باهاش بتونم بگم نه رو ندارم! حالا بی خیال عرض می کنم خدمتتون مثلا فرض کنید سالن مطالعه ای رو که شونصد نفر درس می خونن هر کی بخواد بره بیرون، وظیفه ی محافظت از وسایلش با منه ومنم چون نمی تونم بگم نه با کمال میل قبول می کنم وگاها 2 ساعتی علاف (الاف) طرف میشم تا برگرده البته شایدم به خاطر حسن انجام کاره روز ازل خدا كه مرا آفریده بود مثلا از جمله مهارت های من اینه که می تونم چند ماه با یکی دوست باشم و کلا همه چی رو در مورد زندگی و شغل و درس و ایناش بدونم غیر اسمش با یارو (اسمشو نمیدونم) می رفتیم تعلیم رانندگی، کلی ام رله شدیم و بیچاره چپ و راس به من اس و میس میداد ولی من اسمشو نمی دونسم تو گوشیم به نام رانندگی save بود، حالا هی هر کی اینو می دید می پرسید این رانندگی اداره اس، آدمه ،چیه؟ خو ضایع بود بعد دو سال که اس بدم ببخشید شما؟؟؟ این سری با یکی دوست شدم خفن، که حتی می دونم واسه ارشد رشته اش چه منابعی رو می خونه و چه منابعی رو نمی رسه بخونه تو زبان ضعیفه و برنامه نویسیش فوله دیروز تو خیابون دیدمش کلی ذوق کرد و گف دنبال شماره ام بوده منم شماره رو دادم و خداحافظی کردم برگشت گف نمی خوای یه تکی چیزی بزنم تو هم شماره ی منو داشته باشی گفتیم بتک البته با پوزش خلاصه تکید و دوباره خداحافظی کردیم! این دفعه من برگشتم گفتم ببخشید من هنو اسم شما رو نمیدونم با چی بسیوم گف: یاسین یاسین!!!! البته با یه خنده ی ملیح که لابد دیگه من چیزی نپرسم ایضا از مهارتای من همینه که اسم دوستام پسرونه میشه دفعه پیش سر اسم میثاق دیگه عرض کنم خدمتتون که من در روز 90 بار گوشی و فلشمو جا میذارم واگه یه دفعه این اتفاق نیفته جای تعجبه for example بعد یه اردو فلشمو با کلی عکسای بچه ها وسط سایت دانشگاه جا گذاشتم نه اینکه securityم بالاس معمولا این مسئولیتام متقبل میشم حالا این هیچی فوقش چهارتا عکس بود دیگه یه بار فلشو اونم آخرای ترم با شونصدتا مقاله ی پروپوزال جا گذاشتم که اگه پیدا نمیشد به دست چهار نفر دیگه ی گروه با زندگی بدرود میگفتم و الان جام تو گروه یه گلدون گذاشته بودن و زیرش نوشته بودن"شهیده مریم" چیه خوب در راه علم بود دیگه دیگر عرض کنم که می تونم ۸ شب بخابم فردا صبحش۱۲ پاشم بعد ، بعد ناهار بگم من چقد خسته ام دیگه اینکه هر روز صبح که از خونه میرم بیرون دقت کنید هر روز! به مامانم میگم امروز دیگه از سرویس جا می مونم و اون بیچاره تا عصر دلش شور میزنه که من به کلاس هشتم رسیدم یا نه جویای احوال میشه، که من معمولا اون موقع چون دارم می دوم ج نمیدم دیگه اینکه هر وقت خدایی نکرده تو آشپزخونه پیدام شه غذای مامانم می سوزه البته در کارنامه ی کدبانوگری خود من قسمت ظرف شستن و آشپزی و ...سفید سفیده خو اینم قابلیته دیگه که غذای سوخته و اینام نداره از دم سفیده من می تونم استادای با کلاس رو نزدیک خونه شون در حالی که دمپایی پوشیدن وبا شلوار راحتی میچرخن غافل گیر کنم در ضمن می تونم کل تعطیلاتو درس نخونم و بعد شب آخر از اینکه داداشم راهکاری واسه خوندن اون همه درس در سه سوت بلد نیس ناراحت بشم البته که این قابلیت ژنتیکیه چون آقای داداش هم در این زمینه صاحب منصبن و حرفه ای و ازهمه مهمتر اینکه می تونم در این لحظه خجالتم نکشم راستی می تونم با نیشخند و تعجب کلی ملتو بذارم سرکار دیگه اینو که خودتونم الان دیدین!!!چیزی که عیان است... شوخیدم اگه تا ته تواناییای منو خوندین ممنون، خدا به شمام از این قابلیتا بده آمین! سلام چه تند تند می آپیم! الان احتمالا خود وبلاگ تعجب کرده ولی خوب بیکارالدوله بودن همینه دیگه البته نه کلی کار عقب مونده هست !من جمله همین روایت پایین ولی خوب حسش نیست! غرض از آپ جدید تسلای خاطر خودمون بود که بعد نوشتن سه فصل از یک پروپوزال با راهنمایی دکتر م.ف ، با تغییر عنوان مواجه شدیم اونم از نوع خفنش! دونستن این نکته هم خالی از لطف نیست که ایشون از روزی که استاد راهنمای ما شدن به سمت معاونت پشتیبانی نمیدونم چی چی هم نائل شدن، خداییش چه قدمی داشتیم ما!!!! الان هم در ستاد دانشگاه مشغول به کارند! واساسا این روزا دسترسی بهشون محدود که چه عرض کنم ناممکنه! تقدیم به همگروهی های عزیزم، باشد که التیامی شود برسکوت دردناک مشترکمان! هنوز از پس این سال های پی در پی اسیر وسوسه ی زخم های موزونم غم من از بد تقدیر نیست می دانم که چون انار از آغاز کار دلخونم! همه چیزاز آن جایی شروع شد که قرعه ی فال به نام گروه ما افتاد و امانت سنگین شاگردیت بر دوش نحیفمان استوار! و چه بد منزلتی! که نام استادی راسخ در عرصه ی پژوهش را یدک بکشیم و خود سرگشته ی دیدارش ستاد را رصد بزنیم! با این همه تلخ یا شیرین گذشت، خاطرات پنج یار گرمابه و گلستان که با هم به بن بست رسیدیم،راه یافتیم، ترسیدیم،خندیدم و برای ساعات دیدارت سوال پروراندیم! شنبه ها اولین نفر به دانشگاه صبح به خیر گفتیم و پنج شنبه ها، آخرین نفر شب به خیر! آری به هر ترتیب اولین قدم های این راه صعب العبور را برداشتیم،اما درست در همان لحظه که با شوق فصل جدیدی از عمر را ورق می زدیم، ناباورانه در کیش هداییت مات ماندیم! که رسمش نبود در فصل خزان عمر، عنوان زندگیمان وارونه گشته و خسته و افسرده دیگر بار،تکرار بهاری را تجربه کنیم که روزگاری در انتظار سپری شدنش ثانیه ها را خط زدیم رسمش نبود در تسلسلی ناجوانمرد به دور صفر برسیم و توشه ی تلاش های بی شائبه مان خالی از هر یافته و نتیجه ای شود! سلوکمان را ناتمام مگذار! که ما در راه رسیدن به مقامات طریقتت عمری پروپوزال نویس بودیم و سالک مسلک مقاله نویسی ات! افسوس که تازه راه یافته بودیم و مقتدرانه سوار بر اسب بال دار آرزو به سمت رؤیاهای خویش می تاختیم که راهمان را سد کردی! و در برابر نگاه پرسشگرانه و مظلومانه یمان به گفتن "این به نفع خودتان است"بسنده کردی! و اکنون بیش از یک ماه ازاین دیدار می گذرد و من هر روز مصمم تر از روز قبل به دنبال یافتن معنای منفعت به ذهن چنگ می زنم! کاش حداقل همان روز روی پله های دانشکده خودت معنای این واژه را می گفتی و من همان جا کاج ها را به شهادت می گرفتم تا در پایان ناپیدای این راه ، در دفاع از هویت بر باد رفته یمان قدعلم کنند! حیران و سرگردانیم،دیگر طاقت جا به جاشدن پنیرمان را نداریم که اینک هر کداممان در وادی مدیریت تغییر اسپنسرجانسونی بلند آوازه ایم!!! استاد جامع الشرایط تحقیقات! اجتهاد کن! وقت آن رسیده است که فتوایی ثابت دهی! می دانیم دلت هوایی جنوب است و کعبه را نشانه می رود و چشم هایت بیت المقدسی است تماشایی! اما با ما بگو فریضه ی تحقیق را رو به سوی کدامین قبله ات به جای آوریم تا ملائک گروه به دستت برسانند؟ با ما بگو صفای قدمت را در کدام مروه جست و جو کنیم؟ با ما سخن بگو .... و اما اکنون که رساله ی بی چون و چرای دلت، حکم به ترجمه ی مقالاتی کرده که موتورهای جست وجو در یافتنش عاجز مانده اند! اکنون که در حسرت پرسیدن سوالات کوتاه جوابمان در سلسله مراتبی بی آغاز گرفتار آمده ایم! اکنون که در آرزوی جاری شدن زمزمی حیات بخش در رگ های فرسوده یمان پا بر زمین می کوبیم! رهایمان مکن که کودکانه دل درحسرت دیدارت گره کرده ایم! تشکر نوشت: اگه تا تهش خوندی دمت گرم!! تازه نوشت و البته بدبختی نوشت: کامپیوترم دوباره خراب شد!!!! بعد از صد بار نصب میندوز من دیگه فکرم به جایی قد نمیده البته از اولشم نمیاد چه با حال اولین روز تعطیلی دوباره خراب شد ما کلا سیستم ایمنیمون این تیپیه مثه خودم که هر سال شب عاشورا و تو اون اوج تعطیلی سرما می خورم در حد تیم ملی بی خیال گفتم اینا رو که بگم احتمالا دوباره نمی تونم بیام تا بلکه ابوی گرامی یه فکری به upgradeکردن این نسل بازمانده از زمان خیارشور شاه بکنه خدایی ازش بپرسی dos رو یادش میاد! فک کنم اون روزایی که مظفر با اون حال زار و نزار راهی فرنگستون بود یه جایی اینو دیده و گفته بابا ناصر!!! خارجیا از اینا دارن بیا جون اون مادر فولاد زرهت یه قراردادی چیزی ببند ما هم یکیشو بخریم!!! واینجوری بود که کامپیوتر به خونه ی ما وارد شد!!!!!!!! جالب شد آخه به این فک نکرده بودم که منم یه جورایی شاهزاده ی قجریممممم آنقدر شاعرم امشب که فقط، سایه ی مهر تو را کم دارم با تو هستم ای سراپا احساس خون تو در رگ من هم جاریست... جنس ما جنس بلد بودن کانون گل است نازنین زندگی جای هدر دادن فرصت ها نیست... ما مطهر شده ایم پیش رو راه رسیدن به خدا مهربان !! سبد معذرتم را بپذیر کودکی هستم شوخ ، خانه ام در ته بن بست فراموشی یک زوج قدیمی مانده.. خانه ی دل اما جای بکریست هنوز پر سبزینه و ریحان و غزل ؛ پر تکرار گیاهان نمو؛ پر ابیات ملوّن شده در خمره عشق؛ پر انوار خدا داخل خانه دل... جای جمعیت هر جایی نیست کل دارائی من تازگی دلکده است؛ من به دل راز رسیدن دارم؛ من به دل ثروت هنگفت عدالت دارم؛ خوب می فهمم اگر در باران، چتر خود را به کسی بخشیدم؛ توشه ی رفتنم از لطف خدا آکنده ست، خوب می دانم اگر جای تو پیشم خالی است .... حکمتی در کار است...
حوا را ملامت نکن اگر من هم بودم سیب را می خوردم .
قسمت خوردن سیب بود
آن سیب برای خوردن آفریده شده بود .
وقتي ميآيم، نيستي
وقتي برميگردي، رفتهام
حتي وقتي
به اندازه يك لبخند تصنعي
دير ميكنم
به اندازه هزاران قهقهه
از من دور شدهاي
درست وقتي كه چشمانت بازند من پلكهايم را
روي هم ميگذارم
اين است
فاصله طينشدني بين من و تو!
سوال نوشت: آقای شیدا ببخشید اگه امکان داره ربط کامنت هاتون رو با پست نیم قرن پیش ما
و هم چنین ربط ما رو با موضوع انجمن ادبی تو کامنت بعدی بذارین
من از این منشوری که نوشتین سر در نمیارم
بیاد،
![]()
![]()
![]()
حالا خر و بیار و باقالی بارکن![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بابا خودم داشتم با زبون بی زبونی می گفتم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
مثل پاییزهای تکراریمثل از روزهای خود جستن
زیر باران قدم زدن تا صبح
شعرهایی شبیه دلبستن
تو تمام حواس من شده ای
پشت تشبیه های بی علت
من بدون مشبهُ به هم
بی اداتم برای تشبیهت
تو مجاز از حقیقتی یعنی
بی نظیری برای چشمانم
من مراعات میشوم در شعر
حسن تعلیل روز بارانم
من دلم را به شعر خوش کردم
پشت این بیت های تضمینی
فکرهایی که پر شده از تو
فکرهایی که تو نمی بینی
شعر من هم تمام شد امااشک این شعر را درآوردی
خسته ام من خودت بگو بانو
بین آرایه ها چه می کردی؟
رد شدی و مرا نمی دیدی
به نگاهت نگاه می کردم
گم شدم بین کوچه مهتاب
به سرم می زند که برگردم...

سيد علي رضايي
رنگ از رخ جهنمیانش پریده بود
روز ازل خدا كه خدای زمین نبود
روز ازل خدا كه چنین نقطه چین نبود
روز ازل پیامبری این جهان نداشت
آتشفشان عشق زمین و زمان نداشت
از آب و باد و خاك زمین شعله برگرفت
از سوز و ساز عشق فلك نیز در گرفت
وحشی شدند انس و ملك تا خبر شدند
حرفی نبود عشق چرا شعله ور شدند؟
حالا زمان ماست ازل را به من چه كار؟
سر چشمه های سوز غزل را به من چه كار؟
اصلا به من چه كار ...خدا اشتباه كرد...
حوا كه خلق شد پدر من گناه كرد
حوا كه خلق شد گل آدم در عشق سوخت
حوا كه خلق شد پدرم حور را فروخت
من هم اگر به خاطر دنیا تلف شدم
روزی كه عاشقت نشدم ناخلف شدم...
بانوی از تبار پری های كهكشان
بانوی ابرهای پریشان آسمان
بانوی رودهای سرازیر از تنت
بانوی بادهای وزیده به دامنت
بانوی آهوان رمیده به كوهسار
بانوی چشم های غزل , دختر بهار
چیزی نمانده مثنوی ام در تو حل شود
شاید برای اینكه بمانی غزل شود :
ام الجنون ثانیه ها گریه می كنی؟
حیف است چشم هات چرا گریه می كنی؟
یك عمر سوختن به هوایت...مهم كه نیست
وقتی كه تو جنون مرا گریه می كنی
این روزها به دست تو محتاج تر شدم
اما تو هم به جای دعا گریه می كنی
كز می كنی كنار اتاقت كه چه؟!...بخند
من عاشقت شدم تو چرا گریه می كنی؟!
بانو مرا ببخش ولی دست من كه نیست
این تكه پاره های تنم پیرهن كه نیست
حالا كه من به كوه و بیابان زدم ببین
این شعر عاشقت شده بحثی به من كه نیست
وقتی كه تو لباس عروسی تنت كنی
من راضیم به تكه ای از یك كفن كه نیست...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوباره پرسیدم گفتم شاید یاسمینه من اشتباه شنیدم بازم گف![]()
فرهنگ معین رو دوره کردیم که البته نتیجه ایم نداشت![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شماهام به اندازه ی من خوابتون میاد![]()
البته در مواقع بحرانی ده دقیقه بعدش تلفنی![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
| Design By : Mihantheme |

