|
|
|
|
تراس اتاق خوابمان رو به خیابان است، یک خیابان فرعی که سکوت آخر شبهای پاییزیاش، گاه و بیگاه با صدای ترمز یک ماشین، یک آهنگ یا جیغ شاد دخترکی شکسته میشود. و این صدا مرا یاد ف میاندازد. ف یک فامیل دور بود. شاید هم فامیل نبود، در واقع نوه زن دوم پدربزرگ بود، از آنهایی که واقعا از پدر جدا از مادر سوا بودند و من نمیدانستم چه نسبتی با ما دارند. برچسبها: روزهای گمجشکی سلام بچهها من زندهام :) ببخشید که نگرانتون کردم. الان دیدم چندتا کامنت داشتم که پرسیدین کجام و دلواپس بودین... حتما میام و مینویسم. امیدوارم خوب باشین. دلم برای شماها و اینجا یه ذره شده :( برچسبها: همین حوالی نیمه شب پیامی در تلگرام از استادم داشتم که فایل مقاله را برای ادیت فرستاده بوده و من صبح به محض دیدنش پریدم پای لپ تاپ که اصلاحش کنم. اما ایمیلی دریافت نکرده بودم یا فراموشش شده بود فوروارد کند یا این وسط سرویس نامهرسان مشکلی داشته. پیام دادم که لطف کند و مجدد بفرستد و تا پیام را ببیند خودم پناه آوردم به اینجا. در یکی از پستهای قبل گفته بودم که امین با درد دست و پنجه نرم میکند، در نهایت آزماش تب مالتش مثبت شد! و باید ماهها آنتیبیوتیک بخورد. فعلا که با خوردن یکی دو ماه هنوز کمردرد دارد. اما همین که فهمیدیم منشا درد از کجاست و با چشمهای نگران از مطب این دکتر آن دکتر نجات پیدا کردیم شکرخدا. عمیقا برایتان آرزو میکنم تنتان به ناز طبیبان نیازمند نباشد. اگر از مدرسه بپرسید سالی که گذشت خوب بود. من راه افتاده بودم و از دوازدهمیهایم که کلا 14 نفر بودند 4 نفر با نمره بیست نهایی فارغالتحصیل شدند. پیامهای رضایت مشتری :) زیاد بودند و بین بچهها شخصیت محبوبی پیدا کردهام. چند روز پیش پنج تا دختر دبیرستانی جلوی یکی از کلاسهای تست رژه میرفتند، کله میکشیدند توی کلاس و نخودی میخندیدند و دوباره همین کارها. نهایتا یکی داد زد، خانوووم میدونستید زهرا روی شما کراشه؟ و فرار کردند. بقیه که سرکلاس نشسته بودند خندیدند. خلاصه کمی دیگر در مدرسه بمانم میترسم نوع جدیدی از روابط اجتماعی را آنلاک کنم D: با این وجود مدرسه تراپی روزهای سخت من شد. همین ارتباط با نسل جدید، محیط کاری، لباسهای تقریبا رسمی و ... . نمیدانم سال بعد بمانم یا شغلم عوض شود. اما در نهایت میخواهم غریق نجات زنبورها شوم. و حالا که تا اینجا کلیک رنجه کرده بودید لااقل دست خالی نروید و این آهنگ را بشنوید. برچسبها: روزهای گمجشکی زهره اولین دوست زندگی من بود. وقتی در چهار پنج سالگی مفهوم دوستی را تازه آموخته بودم. زهره نوهی آ سِد حسین بود (در لهجه کاشانی آقا سید به آ سد مخفف میشود). پدرش آقا محسن بود. اسم مادرش که عروس این خانواده بود را یادم نیست. خانهشان دیوار به دیوار خانه ما بود و مادربزرگش در یک طرف دیگر آن خانه زندگی میکرد. مثل ما. من نوهی اوس جواد سرهنگ (در لهجه کاشانی استاد به اوس مخفف میشود) بودم و خانه ما هم دو طرفه بود. برچسبها: درد داشت یک. چقدر دلم برای اینجا تنگ شده. چرا نمینویسم؟ قبلا از هر فرصتی برای نوشتن استفاده میکردم و حالا... فرصت دارم. شاید دل و دماغ نه. نمیخواهم با غم و غصه شروع کنم. خدا را شکر زندگی بر وفق مراد هست اما میتوانست بهتر باشد اگر تنمان تند تند به ناز طبیبان نیازمند نمیشد. بعد از اینکه خودم مدتها یک درد بدنی داشتم که نمیفهمیدم از کجاست و در نهایت هم دقیقا متوجه نشدم و خودم را زدم به بیخیالی و سعی میکنم زیاد حواسم را جمعش نکنم، حالا یک ماهی است امین ناجور درگیر گردن درد است. ام آر آی چیز خاصی نشان داد اما درد امانش را بریده. و خب روح و روانمان را. امیدوارم کمی بهتر بشود و خدا هیچ بندهای را اسیر مطب و بیمارستان و درد نکند. دو. از مدرسه و معلم بودنم بگویمتان. خوب است. یا شاید از دید کادر مدرسه که دورتر ایستادهاند عالی. تازه از راه رسیدهای که معلمی محبوب شده... توی کلاس سر به سر بچهها میگذارم و کلاسم در عین جدیت و با وجود خشکی ریاضی فان است که طرفدار زیاد دارد. که خیلی از دانش آموزان میپرسند اگر سال دیگر هستم آنها همین مدرسه ثبتنام کنند و این یعنی گزینه مقبول یک مدرسه غیرانتفاعی که بهواسطه فلانی جذب بالاتری داشته باشند. پیامهای جالبی از بچههایی که معلمشان بودهام میگیرم. مثل این. و خودم... مثل تمام مشاغل نصف و نیمه پیشینم خودم را متعلق به این شغل نمیدانم و درصدد فرارم. آخ خدایا... دقیقا چند سال است که من از همه چیز فرار میکنم و معلوم نیست دنبال چه هستم. گرچه تدریس آن هم ریاضی شاید لذتبخشترین کاری هست که عمیقا روحم را خوشحال میکند اما باز هم... بگذریم. سه. یادتان هست گیلتی پلرژم خواندن رمانهای زرد آبدوغ خیاری بود؟! تازگیها علنیاش کردهام. از همین عاشقانههای افلاطونی دختر شازده و پسر گدا. البته معروفترهایش را. صوتیاش را قبل از خواب مثل قصه شب گوش میدهم و خوابم را بهبود بخشیده. دیگر لازم نیست تا دو نیمه شب صد بار پهلو به پهلو شوم و نرسیدنهایم را مرور کنم. از این جهت خوب است. چهار. هوای شهر امروز عالی بود. کلاس نداشتم و کمی تمیزکاری کردم. با اینکه توی غذا پختن منظم هستم و همیشه به موقع آمادهام، توی تمیزکاری تنبلم و کدبانوی نمونهای نیستم :) ظاهراً همسایه طبقه بالا که خانم مسن تنهایی است اخیراً به تخمه شکستن روی آورده یا مهمانی علاقهمند به این کار داشته، اما از آنجایی که نامبرده اعتقادی به سطل زباله نداشته همه را ریخته بود پایین. و گس وات؟ تمام تراس ما با پوست تخمه یکی شده بود. امین عکس گرفته بود که بهش تذکر بدهد اما خداوندگار صبر و حوصله گفت اجازه بده اگر تکرار شد بعد. خلاصه هوای بارانی امروز باعث شد خوب تمیزش کنم.
پنج. ورزش میکنم! یک جمله خبری عجیب. بارها در زندگیام تصمیم گرفتم اما چون ورزشکار خوبی نیستم وکمالگراییام این ضعفم را قبول نمیکرد، سریع رها میکردم. حالا اما سه چهار جلسهای هست که یک چیزی شبیه ایروفیتنس میروم و با همه نواقص در تلاش هستم که ادامه بدهم. امیدوارم این بار بتوانم. بیشتر از تاثیر جسمی برای آرام شدن روح و کم شدن اضطراب میخواهمش. ذهن مشوش و ناآرامی دارم. پ.ن: عکس دزدی است :) برچسبها: همین حوالی جملهی "بابت اینکه اینجا انقدر سوت و کور شده خیلی ناراحتم. ولی چرا براش کاری نمیکنم؟" رو تعمیم بدید به کل زندگی این کاربر عزیز. سلام :) پر واضحه الان تا قبل افطار یه کار لپ تاپی عجلهای دارم ولی به جای اینکه برم سراغش بعد هزار سال فیلم یاد اینجا کرد :| پس بذارید مقاومت نکنم برم سراغش و بعداً بیام اینجا سر فرصت برم منبر. میام حتما. قول انگشتی. هزار بار محتوای این پست رو توی ذهنم نوشته بودم به خدا ولی اینکه بیام تایپ کنم نمیدونم چرا نشد :( راستی سال نوتون مبارک. قسمت شد اولین پست سال جدید شب 23 ماه رمضون باشه و یادم باشه امشب اگر سعادت شد و در مراسم بودم براتون از خدا مقدرات نیکو آرزو کنم. شما هم اگر یادتان ماند و باران گرفت و این حرفا... آره خلاصه :) برچسبها: همین حوالی به طرز عجیب، خاص و دوست داشتنی، این آهنگ منو دلتنگ میکنه. برچسبها: روزهای گمجشکی
+
تاريخ پنجشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۲ساعت 14:41 | مریم
مدارس کاشان امروز و فردا تعطیله. البته من پنجشنبه کلاس دارم و تعطیلی امروز فرقی به حالم نداشت. فقط یه دونه کلاس خصوصی قرار بود توی مدرسه هماهنگ کنیم که خب فعلا کنسل شد و مشاور مدرسه تماس گرفت که چیکار کنیم و گفتمش من خونه برای تدریس نمیرم. و اون گفت میدونم. به والدینشم گفتم و گفتن عیبی نداره توی هتل کلاس رو برگزار میکنیم. بله دوستان ملت اینطوریان :)))) و احتمالا بره واسه فردا دیگه. در حال حاضر قرمه سبزی داره لوود میشه. تخممرغها رو برای کیک سیب و دارچین گذاشتم بیرون که با محیط همدما بشه. و خودم با یه لیوان چای هلدار پای لپ تاپ دارم به بارگزاری داروی سلکوسیب فکر میکنم و همزمان از این آهنگ لذت میبرم.
برچسبها: همین حوالی برای اولین بار در زندگیم توی پارتیام... یه پارتی واقعی :))) با سیس خانم دکتری و کت شلوار و روسری ابریشمی با امین نشستیم بین کلی آدم که توی هم میلولن و میرقصن، چای نیمهشب مون رو مینوشیم :)) واقعا که حضورم چنین جایی مضحکه. قیافه دیجی و فیلمبردار به من که میرسن دیدنیه :/ شاید یه ویدئو اضافه کردم ببینید اوضاع چه ریختیه و چقدر به گروه خونیم نمیخوره :) + آپدیت ساعت دو نیمه شب: چند تا چالش اجرا کردیم و بدی هم نبود. فینگر فودها هم خوشمزهان و خلاصه وارد فاز جدیدی شدیم که گوش شیطوون کر داره خوش میگذره :))) عاشق این ساعت از روزم. ناهار آمادهس و برنج داره آسه آسه دم میکشه. چای هل و دارچین هم همینطور. یه بوی گرم و نرمی پیچیده توی خونه و آفتاب کمجونی که به زور تا لب پنجره خودش رو کشونده بالا. امین حدودای ساعت دو میرسه و من... بعد از کلاس ریاضی اول صبح و درس دادن توابع همانی و کلی بدو بدو بعدش تا برگشتن به خونه و تدارک ناهار و شستن هزاران ظرفی که عادتمه موقع آشپزی کثیف کنم، حالا آخیش گویان با یه خرمالو اومدم نشستم پای لپتاپ... تا بیست دقیقه خودم رو پرت کنم توی دنیای فرندز. + توی تایم رفت و آمد به مدرسه اگه پیاده باشم، خیلی پیش میاد که توی ذهنم موقع قدم زدن به این فکر کنم که بیام اینجا چی بنویسم... اتفاقا به صورت بالقوه نوتهای خوبی هم از کار در میاد اما بعد نمیدونم چرا بالفعل نمیشه و همونجا باقی میمونه. به نظر چارهش پیادهرویه. باید بیشتر راه برم. و دومی خوندن! کم میخونم جدیدا... مشغلهها زیادن... اما به خوندن یه کتابی مثل کلیدر احتیاج دارم. اساساً یه نوشتهای از محمود دولت آبادی... حالا که دقت میکنم بابت تعهدی که به یه سری از نویسندگان و سریالها دارم واقعا باید ازم تقدیر بشه :))) برچسبها: همین حوالی |
|