|
|
|
|
تصور میکنم زندگی آدم وقتی قرار نیست تویش عشق و عاشقی خاصی رخ بدهد، جذابتی برای تعریف کردن ندارد. مثل اکثر فیلمها و سریالها... که حتی اگر خدای اکشن و هیجان و این چیزا هم باشد باید یک جایی رمانتیکطور و عاشقانه شود و دستکم یک سکانسش به رد و بدل کردن و گره خوردن یک نگاه خاص، اختصاص یابد. مثلا فرار از زندان که مخاطب را با داستان پرهیجانش همراه میکند اما بلاخره باید یک سارایی هم باشد که مایکل عاشقش شود و بقیه داستان... حالا چرا نصف شبی رفتهام منبر و از این چیزها برایتان میگویم؟ خب چون دیگر کسی عاشقم نمیشود و داستان زندگیام تعریف کردنی نیست D: قبلنترها لااقل توی تاکسیای کلاسی جایی میشد کراش زد یا مکروش واقع شد. میشد کسی پیام بدهد و در مورد سین و شین موقع حرف زدنم نظر کارشناسی بدهد یا چه میدانم من دختر رویاهایش شوم. و بعدش من بدو بدو بیایم برای شما تعریف کنم که چه شهلا و پریوش و مهوشی هستم لابد :)) اما خب الان اگر هر روز هم بیایم و تعریف کنم که امین از روز پیش بیشتر عاشقم شده، تهش مخاطبانی خواهم داشت شبیه شکلک سبز بلاگفا که گلاب به رویتان در حال تحول(!) هستند. خب در نتیجه از چه بگویم؟ از اینکه کلاس ریاضی میروم و با کنکوریها سرو کله میزنم. از مقاله لامصبم که مثل جوراب کش میآید و پایاننامهای که مثل چاه ویل ته ندارد، میترسم کسلکننده باشم. از اینکه باید تهران بروم و هی یک کاری پیش میآید که نمیشود... از اینکه تعداد زیادی غذا بلد شدهام که بپزم و هنوز برنجهایم شانسی در میآید و روابطم با خانواده شوهر هم که خیلی خالهزنکطور است و خودم روی مود تعریف کردن این خزعبلات نیستم. خلاصه که هر بار صفحه را باز میکنم خیره به افق میمانم که خب که چه؟ چه چیز جدیدی با حرفهایت به بقیه یاد میدهی؟ یا لااقل کمک میکنی بخندند؟ یا آدرنالین خونشان بالا و پایین شود؟ و پاسخ منفی است. روزمرههای تکراری... و همین منصرفم میکند از نوشتن. فکر میکنم باید از روزمره نویسی بیایم بیرون و سبک جدیدی را تست کنم. چه سبکی؟ ندانم! شوربختانه از نویسندگی و روزنامهنگاری و فیلم و ورزش و سیاست و موضوعات مورد پسند جامعه هم چیزی نمیدانم که سرگرم کننده باشد. ای وای... آخر این پست یک جوری است که باید به خاطر بیمصرف بودنم ازتان خداحافظی کنم :/ اما این چون خیلی غم انگیز و بیانصافی است این پایان را انتخاب نمیکنم و اصلا شاید نشاندمتان و همینجا مهندسی پزشکی، ریاضی، یا هر کوفت و زهرماری را توضیح دادم که بمانید. اصلا همین که دوستتان دارم نباید برای خواندن پستهایم کافی باشد؟ واقعا که مگر قرار نبود دوست داشتن آنقدر قدرتمند باشد که دنیا را عوض کند؟ برچسبها: همین حوالی |
|